slm vaaaaaaaaayy  2sal az tafalode weblogam migzareeee cheghadr zoood dir jod...ehehem...bale ziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiing mirim sare bahse ghablimon

madrese servisam karde.............dijap ta 4 dashtam zist mikhonam  emroz emtahan laghv jod!......................zooor nist??man ke joonam bala nemiad dg

ajeghetoonam  tafalode webamo tabrik begidaaa ajijaaanam ajeghetooonam inam ye machchchchchcchch  byebye

+ نوشته شده در  ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
در راستای رشادتهای گشت ارشاد:

ناز داره چه وای تنگی مانتوش کشته منو وای 

زیر چشمی  منو میپاد ، منم میدونم که منو نمیخواد


فرمانده میگه تند نرو زیاد ، بشین تو ون تا خودش بیاد


آخ چقدر فاز داره ، هرچی لازمه اینجا حاضره

داره جاذبه هوای شهرم ، آره میارزه صدتای لندن

همه دافاش توی ونن ، جا ندارم توی ونم

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
یکی از معلمهای ریاضی تعریف میکرد برای فوق لیسانس درس بسیار سختی داشتیم با یکی از دوستام حالیمون نمیشد نشسته بودیم خاطرات اوایل زناشویی مون رو تعریف میکردیم . www.picmojaz.tk

دوستم گفت اوایل ازدواجمون سرباز معلم بودم فقط میتونستم پنجشنبه و جمعه برم خونه وقتی میخواستم برم زنگ میزدم میگفتم خانوم من نه آب میخام نه غذا فقط آماده بخواب بیام ب....؟؟؟یه مدت همین کارمون بود تا یه روز زنگ زدم گفتم نه آب میخام نه غذا فقط آماده بخواب بیام ب....؟؟؟

رسیدم خونه دیدم داره نماز میخونه چسبیدم از پشت بهش. دستش رو برد بالا برای قنوت منم سینه هاشو گرفتم گفتم مگه نگفتم بخواب تا بیام ب....؟؟؟ .رفت رکو منم یه فشار از پشت بهش دادم گفتم میرم آب بخورم اومدم اگه آماده نخوابیده بودی پای نماز .....؟؟؟.

رفتم توی آشپز خونه دیدم خانومم داره ظرف میشوره بهش گفتم این کی داره نماز میخونه گفت: مامانم یه ثانیه بعد صدای خدا حافظی اومد خانومم گفت مامان نهار درست کردم مامانش گفت نه برم تا شوهرت ترتیبم رو نداده.

میگه الان 16 ساله روم نمیشه برم خونه مادر زنم
+ نوشته شده در  ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
http://www.sosolebala.blogsky.com/   برید اینجا مال سارا جونمه 

+ نوشته شده در  ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط دلارام | 

+ نوشته شده در  ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
دلم واسه یه اتفاق تازه لک زده.ولی انگار یه کسی یه جایی دست اتفاق رو گرفته تا نیفته
+ نوشته شده در  ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
هی فلانی    میدانی؟میگویند

رسم زندگی چنین است......

می آیند......می مانند......عادت میدهند......و میروند

وتو در خودت میمانی

وتو تنهای تنها میمانی

راستی نگفتی!رسم تو نیز اینچنین است؟

مثل همه ی فلانی ها...........؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
سلام سلام  بعد 100سال اوومدم اگه ادامه رمان رو میخواهید بگید تا بذارم  .ببخشید تو امتحاناتمه  نمیتونم زیاد آپ کنم.منو از نظراتون بی نصیب نکنید مرسی  مرسی  بای!!!!!!!!!!


اگه خواستین اینجارو لینک کنید  با نام سی سی  بلینکیید  خیلی ممنونم  .بووس بووس  بای!!


delaram76.blogfa.com                    اگه کلکل دونی سراغ دارید بگید چون من پایتوونم


+ نوشته شده در  ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط دلارام | 
پسر خغه کن...............................www.delaram76.blogfa.com


+ نوشته شده در  ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط دلارام | 
امروز بازیه   بین  


پرسپلیس  


                  استقلال


طرفدار کدومی؟؟؟؟؟؟ فکر میکنی کی میبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط دلارام | 


      چقد عیدی گیرتون اوومد؟؟؟!!!!









توی نظرات جواب بدین   نتیجشو چندروز دیگه بیاید ببینیید

+ نوشته شده در  ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
سلام خوبید خیلی این روزا زود میگذره  .. نه؟  داره به باز شدن مدرسه ها نزدیک میشه .!!

مهم اینه که تو این چند روز بهتون خوش گذشته باشه .........................

امروزنهمه 4روز دیگه به 13به در مونده  .جدی جدی تمام شد .

امید وارم سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط دلارام | 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
+ نوشته شده در  ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط دلارام | 
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
راستی انچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که در جاست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند .....




باب  چرا اینقد نا امید   این یکی خیلی بهتره

آدمک آخردنیاست بخند

آدمک عشق همینجاست بخند

دستخطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذ ماست .بخند

آدمک خرنشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند


+ نوشته شده در  ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط دلارام | 
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
+ نوشته شده در  ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دلارام | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط دلارام | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
اینم قسمت 27و28  مهناز زنی 16ساله نظر فرامووش نشه تا رمان های بعدی  رمان جالبیه بی  جنبه ها نخونن!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
سال نو همتوون مبارک  دارییم ۱سال بزرگترمیشییم  به ؟ارزو هامون نزدیکترمیشیم به مرگمون نزدیکتر میشیم چه خوبه وقتی سال نو شد از خدا تشکر کنیم بخاطر اینکه بهمون مهلت داد ۱سال دیگه هم زندگی کنیم و طعم با هم بودن رو بچشیم ازدست ندین این لحظه هارو  سال نو همگی مبارک!!!
+ نوشته شده در  ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط دلارام | 
در نگاه کسانی که پرواز را نمیفهمند هرچه قدر اوج بگیری کوتاه تر خواهی شدفقط مواظب باش سقووط نکنی چون اوون موقع ضایع میشی نافرماین متن اضافه شد برای از بین بردن حس

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
یادمه همیشه دوستم میگفت.آدما مثل کتاب میمونن تا وقتی تمام نشدن جذابن پس سعی کن خودتو خیلی جلوی دیگران ورق نزنیتا زود تمام نشی

چون وقتی تمام بشی میرن سراغ یکی دیگه!!

 

بخدا راست میگه   بهش عمل کنیید

+ نوشته شده در  ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
آسمان محو نگاهت گل من  /مانده ام چشم به راهت گل من/هرکجاهستی و باشی گویم /که خدا ژشت و پناهت گل من

 

خیلی دووست دارم   اگه خوندیش برگرد

+ نوشته شده در  ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
در سکوت دادگاه سرنوشت عشق برما حکم سنگینی نوشت.........!گفته شد دلداده ها از هم جدا!وای بر این حکم واین قانون زشت...!
+ نوشته شده در  ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
آدمک آخردنیاست بخند

آدمک عشق همینجاست بخند

دستخطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذ ماست .بخند

آدمک خرنشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند   

 

 

تقدیم به همه ی دووستان گلم با تبریک سال نو و اوون هایی که من رو از نظراتشووون بی نصیب نمیذارررن 

+ نوشته شده در  ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
بخاطر اینکه درخواست داده بوودید  که قالبمو عوض بکنم منم   همین کارو انجام دادم  عزیزانم  از راهکارهایی که میدین متشکرم فعلا 

+ نوشته شده در  ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط دلارام | 

+ نوشته شده در  ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
اینم قسمت  25.26  مهناز زنی 16 ساله
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط دلارام | 

مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم"

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه  تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو  هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد

هفته بعد مرده اومد خونه ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید ماهی هم گرفتی یا نه ؟

مرد گفت :"آره یه عالمه ماهی قزل آلا،چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتیارو  که گفته بودم واسم  نذاشتی ؟"

زن جواب داد : لباسای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!

+ نوشته شده در  ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
اینم از فصل 23و24   فونتشو بزرگ تر کردم چشای قشنگتوون  درد نگییره  نظر فرامووش نشهه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط دلارام | 
چند قسمتشو براتون اینجا گذاشتم  نظر بدینااااا  تا قسمتای بعدی رو بذارم<رمان>
+ نوشته شده در  ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط دلارام |